![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ توسط یکی از سه مهندس باکره نوشته شده است که امید به بهبود وضع این تمدن رو به زوال دارد |
|
تمدن رو به زوال سلام امروز میخوام در مورد ۱۶ آذر حرف بزنم. یه سوال ازتون داشتم دانشگاه ما یکی از دانشگاههای سراسریه و امروز دانشجویان به نشانه ی اعتراض تو حیاط دانشگاه تجمع کردند عده ی زیادی از دانشجوها رو میشناختم همشون از خز و خیلای دانشگاه بودن من نمیدونم اینا آخه چرا دارن اعتراض میکنن اصلا" به چی دارن اعتراض میکنن خودشون از ...بازای دانشگاهن تو بی فرهنگی و بی شخصیتی و ... بیسته بیستن و از نظر علم و معرفت و... صفر صفرن هی داد میزنن الله اکبر الله اکبر و ... ولی اگه یکم خوب نگاه کنی دلت میگیره یاد مردم کوفه میافتی. من خودم نه بسیجیم ونه ... ولی خدایی نامردیه اینا بیان بگن الله اکبر . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 آذر1388ساعت 4:12 PM توسط phantom cavalier |
|
|
آهنگر آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 9:36 AM توسط phantom cavalier |
|
|
یک داستان واقعی این يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آبان1388ساعت 4:6 PM توسط phantom cavalier |
|
|
شام آخر "لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 2:0 PM توسط phantom cavalier |
|
|
از سخنان گوهربار اوشو
باگوان عزیز ، من از خودم خسته و كسل شده ام و نيرويي در خود احساس نمي كنم . تو مي گويي ما بايستي خودمان را آنطور كه هستيم بپذيريم . ولي من نمي توانم زندگي را ، در حالي كه مي دانم از لذت دروني محروم هستم ، بپذيرم . چه بايد بكنم ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10:54 AM توسط phantom cavalier |
|
|
خشكسالي امان مردم را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاري را نمي توانستند انجام دهند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 مهر1388ساعت 3:55 PM توسط phantom cavalier |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بدان و آگاه باش
سعیم بر اصلاح است. |
| نوشته های پیشین |
|
88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 |
| پیوندها |
|
مهندسان باکره سیب |
|
RSS
|